تبليغاتX
طلوع زیباترین خا‌‌طـــره
  طلوع زیباترین خا‌‌طـــره

PEYMANAT RA BE YAD AR

 

جمعه 10 مهر1388

 

یک شبی مجنون نمازش راشکست

بی وضو در کوچــه لیـــــــلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جـــــــام الستش کـــــــــرده بود

سجــــــــده ای زد برلب درگاه او

پر زلیــــــــــــــــلا شد دل پر آه او

گفت یارب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشـــق دارم کرده ای

جام لیــــلا را به دستم داده ای

وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی

دردم از لیــــــلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن

من که مجنونم تو مجنـــــــــونم مکن

مرد این بازیچـــــــه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیــــــلایت منم

در رگ پیـــــــــــدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیــــــلا ساختی

من کنارت بودم و نشنــــــاختی

عشق لیـــــــلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یک جا باختـــم

کردمت آوارهء صحـــــــــرا نشد

گفتم عاقل می شوی اما نشـد

 

 

سه شنبه 6 مرداد1388

 

هنوز چشمانت با چشمانم عشق بازی می کند
شاید باور نکنی!!!
 در تمام شعرهایم
احساست می کردم ... ودلم
این غم دان پر درد
این صندوقچه اسرارت
هوای تو را بارها می کرد
و من قول تو را برای فردا ، بارها به او می دادم
و او مانند یک بچه از برای دیدنت
مدت ها غروب آفتاب را نظاره می کرد و
هنگامه شب مرا به اغما می کشاند....
و من عاجز از گفتن چیزها و ندانسته ها
بارها او را تنبیه می کردم.....!!!
نمیدانستم تو آنقدر برایم با ارزش بودی
که هم جسمم و هم دلم را صدها بار به جان کندن کشاندم
این مرد.......
این من!!!
نتوانست هیچگاه بگوید که چه دردی دارد.....
و در تمام لحظه ها اشک خدا را هم بر روی دیدگانش می دید
اما...
امروز آن باران بوی دیگری داشت...
در حوالی گلدان خالی دلم
و صدای آن از بس که دلم خالی بود
می پیچید و ساعتها صدای باران برایم تکرار دقایق بی سرانجام بود
آن درد.....درد دیدن و نگفتن کاش می مرد
اما اشکان خدا هم دیگر فایده ای ندارد................

 

 

دوشنبه 8 تیر1388

 

بگذار
بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را
شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق
آزار این رمیده ی سر در کمند را
.... بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت
اندوه چیست؟ عشق کدام است؟ غم کجاست؟
... بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمری است در هوای تو از آشیان جداست
... بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب
بیمار خنده های توام
بیشتر بخند،
بیشتر بخند
.... خورشید آرزوی منی
گرمتر بتاب گرمتر بتاب
... گرمتر بتاب گرمتر بتاب

 

 

دوشنبه 4 خرداد1388

 

دلم گرفت ای هم نفس
پرم شکست تو این قفس
تو این غبار . تو این سکوت
چه بی صدا . نفس نفس

از این نامهربونی ها
دارم از غصه می میرم
رفیق روز تنهایی .
یه روز دستاتو می گیرم

تو این شب گریه می تونی
پناه هق هقم باشی
تو ای همزاد همخونه
چی میشه عاشقم باشی؟

دوباره من دوباره تو
دوباره عشق . دوباره ما

دو هم نفس . دو هم زبون
دو همسفر . دو همصدا

تو ای پایان تنهایی
پناه آخر من باش
تو این شب مرگی پاییز .
بهار باور من باش

بذار با مشرق چشمات .
شبم روشنترین باشه
میخوام آیینه خونه
با چشمات همنشین باشه

دلم گرفت ای هم نفس
پرم شکست تو این قفس
تو این غبار . تو این سکوت
چه بی صدا . نفس نفس

          

                  

 

 

دوشنبه 21 اردیبهشت1388

 

رحمت خدا بیش تر از جرم ماست

خدایا! مرا از خود مران ، مرا به خودم وا مگذار.
خدایا! دلم تنگ است برای هم صحبتی با تو. مرا در خودم غرق مکن. نگذار که در مرداب خود پرستی ام دست و پا زنم.
خدایا! لذت با تو بودن را با لذت غرق در گناه از من مگیر. خدایا! طعم عبادت خالصانه ات را بر من بچشان و بر من نور رحمتت را بیفشان.
خدایا! قلبی ده که جز یادت هیچ چیزخشنودش نکند. خدایا! سری ده که جز فکر تو در آن نباشد. خدایا! دستی ده که جز فرمان تو نبرد. خدایا! پایی ده که جز به راه تو نرود. خدایا! زبانی ده که جز کلام تو هیچ نگوید. چشمی ده که جز بزرگیت هیچ نبیند. گوشی ده که جز سخن تو هیچ به جان نگوید.

خدایا! بر من لطفت را بباران. خدایا! اگر گناهان من به اندازه ریگ بیابان باشد ولی لطف و رحمت تو بیشتر از گناهان من است. می دانم که مرا بارها و بارها بخشوده ایی و من بارها و بارها توبه ی خود شکسته ام. اما چه کنم که من بنده ی خطاکارم و تو خدای خطاپوش. چه کنم که اگر خدایم نبودی هرگز خطا نمی کردم که چون تویی مهربان، در تمام عالم نیست که از من درگذرد.
خدایا! مرا به حال خود مگذار. مرا در این نیستیم تنها نگذار. بگذار که هستی ام را در تو پیدا کنم. بگذار که این وجود فانی ام را به وجود پاینده تو زنده نگه دارم.
خدایا! مرا از مرحمتت محروم مگردان. مرا با تمام بدی هایم ببخشای و مرا از وجود پر مهرت محروم نکن.
خدایا! تو می دانی که من محتاج توام می دانی که جز تو کسی را ندارم می دانی که هر لحظه به تو نیازمندم، پس دستم را بگیر و یاریم ده که تو را فرمان بردار باشم و تو را به شایستگی بندگی کنم. و هیج وقت هیج وقت تو را از یاد نبرم.

« لطف خدا بیشتر از جرم ماست.»

 

 

چهارشنبه 16 اردیبهشت1388

 

بعضی وقتها فکر می کنم چرا اصرار داریم گلهای تو باغچه یا باغمون رو بچینیمو بذاریمشون تو گلدون خونمون ؟ بارها شاهد مرگ گلی بودیم یا خودمون کشتیمش ، با اینکه هممون میدونیم گل تا وقتی تو خاک خودشه ، زیباییش همه رو به وجد میاره و عطرش رو هم کسی دریغ نمی کنه ولی اینو باور داریم ! به بهونه خاک غنی تر ، آب گواراتر یا حتی گلدون زیباتر و بعضی وقتها هم عشق سرشارمون ، گل زیبا رو از شاخش جدا می کنیم  ( حتی اگر برای دفاع از زندگیش خارم داشته باشه به زور تیغ ، .... خاراشو جدا می کنیم ) کمرشو قطع می کنیم و با خودمون می بریمش می ذاریمش توی یه گلدون گرون قیمت گوشه اتاقمون که فقط برای خودمون باشه ( چون دوستش داریم و می خواهیم ازش مواظبت کنیم !) می خواهیم که عطرش فقط خودمون سر مست کنه ، زیباییشو غریبه ها نبینن ، به روی کس دیگه ای لبخند نزنه و سنگ صبور بقیه نباشه ، گو اینکه دوری از سرزمینش و بقیه گلها اونو به سمت مرگ تدریجی سوق بده !

غافل می شیم از اینکه گل شادابمون دیگه کم کم داره عطر شو از دست میده ، پوست صورتشو دستاش دارن چروک می خورن ، ( گل من ) ، دیگه سرمستی نداره ، شاید هنوز رنگی از زیبایی به رخسارش مونده باشه ، شاید دیگه خارای تیزش مزاحم لمس تنش نباشن ولی دیگه تنش عطر بهارو نداره ، دیگه لبخندی روی لباش نقش نمی بنده یا اگه هم ببنده طعم تلخش پنهان نشدنیه ! آخه هر چی داشته ازش گرفتن .

در آخرین لحظات عمرشم سرشو به سمت سرزمین اصیلش و دوستای خوب قدیمیش می چرخونه و وداع آخر رو می کنه و روحش .......!

تازه بعد از اینکه گلمون پژمرد و رنگشم دیگه به سمت تیرگی رفت از توی آب درش میاریم و برای اثبات عشقمون جسد بی جونشو میذاریم لای برگهای دفتر خاطراتمون و جزء بایگانی عشقامون ! حالا دیگه فقط کسایی که به دفتر دسترسی دارن هر از گاهی به دیدنش میان و برای پیکر رنج دیدش فاتحه ای می خونن و دوباره فراموشش می کنن !

و آخرم دلمون رو به این خوش می کنیم که بالاخره مال خودم شد ، کسی زیباییشو ندید ، و کس دیگه نتونست همراه شبنماش گریه کنه و باهاش حرفی از دلتنگیهاش بزنه و دیگه عطرش همه رهگذرارو سرمست نکرد و لبخندی هم رد و بدل نشد !

جسد تیره رنگ و خشکیدش سالها بین برگهای دفتر زندانی می مونه تا اینکه پودر شه .....  

 

 

پنجشنبه 3 اردیبهشت1388

 

     

  درد دل با پــــدر...

دلم گرفتـــه از این روزگـــــــــــار دلتنگی
گرفتـــــه اند دلم را به کــــــــــار دلتنگی

دلم دوباره در انبوه خستگی ها مانــد
گــــرفت آینــــــه ام را غـبار دلتنگــــــی

شکست پشت من از داغ بی تو بودنها
به روی شـــــانه دل مانـــد بــار دلتنگی

درون هاله ای از اشک مانده سرگردان
نگاه خســـــــته مـــن در مدار دلتنگـی

از آن زمان که تو از پیش ما سفر کردی
نشسته ایم من و دل کـــــنار دلتنگــی

دگر پرنــــده احساس مــن نمی خواند
مگر سرود غم از شاخســـــار دلتنگی

بیا که ثانیه ها بی تو کنــــد می گذرد
بیا که بگذرد این روزگـــــــــــار دلتنگی

 

 

سه شنبه 1 اردیبهشت1388

 

حرف است برای گفتن بر شاخه های زندگی
گوش کن ای آینه ام دگر از من هیچ نمانده

جز تن زخمی و قلب شکسته
شعر من تکرار واژه های حرف
عکس من تکرار ایام گذشته
حرف من در مایه شور جوانی
ببار ای دیده ی پر شور در فراغش
بنال ای سینه ی زخمی به راهش
حرف من اسم تو بوده
شعر من چون تو در آنی مثل هر فصل بهاریست
حرف تنهایی
پل رهایی از غم ها چون تو از راه بیایی

 

 

دوبـــــــاره

چهارشنبه 19 فروردین1388

 

دوبــــاره

دوباره تنها شده ام !

دوباره دلم هوای تو را کرده است !

خودکارم را از ابر پر میکنم !

و برایت از باران می نویسم !

به یاد شبی می افتم که تو را در میان شمع ها دیدم !

دوباره می خواهم به سوی تو بیایم !

تو را کجا می توان دید ؟!

در آواز شباویز های عاشق !؟ در چشمان یک آهوی مضطرب ؟!

در شاخه های یک مرجان قرمز ؟!

و یا در سلام دختر بچه ای که تازه نام تو را یاد گرفته است ؟!

دلم می خواهد وقتی باغها بیدارند ، تا وقتی زنده ام ، برای تو نامه بنویسم !

برای تو نامه بنویسم و تو نامه هایم را بخوانی !

و همانند گذشته همه را بی جواب بگذاری !

و در برابره همه ی حرف های عاشقانه ام سکوت کنی !

و انگار نه انگار که وجود خارجی دارم !

و همچنان بی تفاوت باش نسبت به حرفهایم !

ای کاش می توانستم تنهایی ام را برایت معنا کنم !

و از گوشه های افق برایت آواز بخوانم !

می ترسم روزی نتوانم بنویسم و نتوانم نامه هایم را به تو برسانم !

و دفتر هایم خالی بمانند !

و حرف های نا گفته ام هرگز به دنیا نیایند !

می ترسم نتوانم بنویسم و تو ادامه ی سرود قلبم را نشنوی !

و می ترسم نتوانم بنویسم و آخرین نامه ام در سکوتی محض بمیرد !

و تازه ترین شعرم به تو هدیه نشود !

دوباره شب ، دوباره طپش این دل بی قرارم !

دوباره سایه ی حرف های تو که روی دیوار روبه رو می افتد !

دلم می خواهد تمام دیوارهای بین من و تو پنجره شوند

و من تو را در میانه چشمهایم بنشانم !

دوباره شب ، دوباره تنهایی و دوباره خودکاری که

با همه ی ابر های عالم پر نمی شود !

دوباره شب ، دوباره یاد تو که این دل بی قرار را بیدار نگاه داشته است

دوباره شب ، دوباره تنهایی ، دوباره سکوت ،و دوباره من و یک دنیا خاطره و غم دوری تو....

 

 

چهارشنبه 19 فروردین1388

 

 

 

 

گریه هـــاي سرد

سه شنبه 11 فروردین1388

 

 

گریه های سرد
زیر رگبار گریه های سرد ،
         زیر شلاق لحظه های تلخ،
                         باز هم ،
          ستاره ای برایت خواهم چید و
به نیت هوای شرجی چشمانت ،
              آنرا وقف آسمانم خواهم کرد...
      امشب ، باز هم از ستاره ها لبریزم!
      امشب من ، فقط چند پرنده تا بلوغ آسمان،دیرم!
                                 بگو!
          دست هایت را به کدام بی درد کشیده ای ،
          سپرده ای؟
                                 بگو !
دردهای ناگفته ات را ،
       به کدام لحظه خنجر خورده ای ،
                                        فروخته ای؟
       
امشب من ،
نفس هایت را می خواهم
        تا با غبارتنهایی ام
               توراغزل کنم...!
من آن دستهای یگانه ای را می خواهم
       تا برایش ازغصه هایم شعرتر کنم.
              آن سرانگشت های بی گلایه ای ،
                    که فرسنگها دوری را از گونه های
                        اشک خورده ام ،
                             بدون منتی ،
                    شست وشوی می دهد...!
آزاد بگو!
   ضرباهنگ ناتمام آسمانم ،
              تا چند بهار ،
                برایت ترانه ها خواهد ساخت؟
                بگو تا کجای این سقف کاذب دنیا،
                 مرا یاری خواهی داد؟
زیر رگبار گریه های سرد ،
زیر شلاق لحظه های تلخ،
باز هم ،
ستاره ای برایت خواهم چید...
                             باز هم گریه خواهم کرد...
                             باز هم «تو»را خواب خواهم دید...
.........
          پری آسای شهر!
           آرام بخواب!
           ستاره ات
           غریب بود...!

 

 
 

منصورمنفرد

سلام،به وبلاگ خودتون خوش اومدين.

هر رفیق راهی با من، دو سه روزی هم سفر بود

ادعای هر رفاقت، واسه من چه زودگذر بود

هرکی با زمزمه ی عشق دو سه روزی عاشقم شد

عشق اون باعث زجر همه ی دقایقم شد

اون که عاشق بود و عمری از جدا شدن میترسید

همه ی هراس و ترسش به دروغش نمی ارزید

چه اثر از این صداقت، چه ثمر از این نجابت

وقتی قدر سر سوزن به وفا نکردیم عادت...

 

موضوعات

عشـــــق
دل نوشته های دلتنگی
 

مطالب اخير

دوبـــــــاره
 

آرشيو مطالب

مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
تیر 1387
 

پيوند ها

آبشارسركش كوه وصال
دنياي عكس ميعاد
سايت باشگاه رئال مادريد
دانلودجديدترين آهنگهاي روز
سايت باشگاه پرسپوليس
دنياي عاشقانه هاي ميعاد
 

امکانات جانبی

RSS 2.0

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس